از آغاز علم روانشناسی محض گرفته تا کاربردی کردن یافته های آن در درمان اختلالات روان، همواره بحث بر سر مبانی شکل گیری رفتار و هدایت آن بوده است. اینکه آیا بایستی برای شناخت رفتار آن را تجزیه کرد و جزء به جزء آن را شناخت؟ آیا رفتار از درون فرد نشأت می گیرد یا رشته هایی از برون دارد؟ نقش اطرافیان در شکل  گیری رفتار چگونه است؟ و بسیاری سؤالات از این دست...

به هر حال آنچه مهم است شناخت روند شکل گیری نظریات و عقاید در زمینه شناخت روان و رفتار انسانی است. اگرچه عینی گرایان رفتاری و انتزاعیون روان تحلیلی مباحث زیادی از این دست را مطرح کرده اند اما آنچه مهم از هر چیز در دهه 1950 میلادی خود نمایی کرد نیروی سوم روان درمانی انسانگرا بود که علیرغم نفوذ جزء گرایی ها، نیازها و انگیزه های انسانی را در بافتی کل گرا مد نظر قرار داد. راجرز رفتار را محصولی از انگیزه خودشکوفایی معرفی کرد. نیرویی که تمام شخصیت را تحت تأثیر قرار می دهد. انگیزه ای که فارغ از هرگونه تجزیه ایی تنها خطر مسخ و تغییر شکل را به خود می بیند. به هر صورت، باز هم جزیی گرایی حاکم بلامنازع تفکرات روانشناسانه بود.

تا اینکه با فراگیری نظریات فلسفی جدید، رویکردهایی نوین در عرصه دانش جهانی خود نمایی کردند. جرقه های مخالفت با ساختارهای سنتی در اواسط دهه 1930 قدرت بیشتری گرفته بودند. دیگر میلی به تجزیه اشیاء وجود نداشت و دانشمندان جسوری نظریات فلسفی قدرتمند لاک، هگل، ارسطو را زیر سؤال می بردند. عینی گرای لاک، ساختارگرایی هگل، و اصول منطق صوری ارسطو زیر سؤال رفت. دیگر دلیلی دیده نمی شد تا با میکروسکوب به اشیاء نگریست تا آنها را شناخت، وجود ساختار سازمان یافته و منظم الزام شکل گیری یک پدیده نبود، و تقدم و تأخر علت و معلول التزامی برای فرآیند وجود پدیده ها به حساب نمی آمد.

رویکردهایی مطرح شد که ابطال تسلسل مطرح شده در منطق ارسطویی را مقبول نمی دانست. این قضیه به خصوص در مورد روابط انسانی بیشتر مد نظر قرار گرفت. وجود پشتوانه هایی، هر چند محدود در میان پیروان رویکردهای پیشین رویکرد کل گرایی را جسورتر کرد و آنها را به سمت عرض اندام بیشتر مشتاق. با ورود فلسفه سیستمی، ذهن ها با شیوه های متفاوت اندیشیدن آشنا شد و بت های جزم گرایانه گذشته شکست. فلسفه سیستمی اگرچه نظم و ساختار را ذاتی هر پدیده می دانست، اما ویژگی های دیگری برای این نظم و ساختار و چگونگی شکل گیری آن قائل بود. پویایی و ایستایی معانی متفاوتی یافتند و افول موجودیت انسانی رنگ دیگری به خود گرفت.

این تغییر و تحولات، با خستگی انسان ها از جهان بینی های کهنه، با بیزاری آنها از جنگ جهانی دوم همراه شد. ذات تنوع طلب و جستجوگر انسانی آماده پذیرش این رویکردهای متفاوت و جدید بود. انسان جنگ را به عنوان نتیجه جهان بینی های کهنه لمس کرده بود و تشنه دیدگاههای متفاوت بود. حال مباحثی مطرح شد که دنیا به سمت خود کشاند. حیطه های مختلف علمی سعی در رقابت بودند تا بتوانند با سرعت پیشرفت اندیشه جهانی هماهنگ شوند. در این میان روانشناسی، اگرچه کمی دیر، ولی وارد مسیر این رودخانه خروشان شد. تمرکز از تجزیه گرایی روان تحلیلگران و رفتارگرایان، به سمت کل گرایی ارتباط گرایان و سیستمی ها معطوف شد.

پشتوانه کل گرایی های آلفرد آدلر، ارتباط گرایی های سالیوان، و حتی تفأل هایی که خود فروید به حیطه های ارتباط خانوادگی زده بود، شعله این آتش را تشدید کرد. حال دیگر فرد به تنهایی مطرح نبود. ذهن، به تنهایی مسئول تفکر نبود و در پی آن رفتار نیز نقطه انتهایی یک فرآیند دیده نمی شد.

تفکر، حاصل ذهنی است که در درون بدن انسانی مرتبط با محیط اطراف شکل می گیرد. رفتار فرد دیگر درون فردی و جدا از محیط نبود، بلکه ماحصل تعامل و تقابل محیط و انسان بود.

روند شکل گیری این تفکرات را در نظریات دانشمندان دهه های مختلف می توان دید: پیاژه و لوین از حوزه روانشناسی گشتالت، سالیوان در حیطه روان تحلیلگری، راجرز و مازلو از رویکردهای انسان گرایانه و خانواده درمانگران که طلایه دار ورود نگرش سیستمی به حیطه روانشناسی بودند.